آ Flashcards Preview

واژگان ادبيات ٢/٣/پيش > آ > Flashcards

Flashcards in آ Deck (123):
1

آب

رونق، رواج، آبرو، عزّت، شرف و ...

2

آب بردن

كنايه از آبروي كسي را بر باد دادن

3

آبزن

حوض كوچك، حوضچهاي كه از چيني يا آهن و مانندِ آن براي شـست و شو سازند

4

آبنوس

درختي كه چوب سخت و سياه رنگ دارد.

5

آتي

آينده ، آجل) ≠ عاجل(حال

6

آثار

جمع اثر، نوشته ها، تأليف شدهها، خبرها، روايتهاي ديني، نشانهها ) اثر: در لغت به معني رد پا(

7

آخته

آهيخته ، بيرون كشيده ، عريان

8

آجل

آينده

9

آذار

ماه اوّل بهار، از ماههاي رومي

10

آرمان

آرزو، اميد، اَمل

11

آرنگ

آرنج

12

آزگار

زماني دراز، به طور مداوم، تمام و كامل

13

آژنگ

چين و شكني كه به سبب بيماري، خشم يـا پيـري بـر چهـره و ابـرو و پيشاني افتد.

14

آسيب

تماس ⇐ جامهي خود را از آسيب او صيانت واجب ببينند

15

آكروبات

كسي كه ورزش هاي سنگين كند

16

آكروباسي

عمليات مشكل ورزشي، بندباز

17

آكل

خورنده ≠ )مأكول:خوردني

18

آلاله

شقايق

19

آماج

هدف،نشانه

20

آورد

جنگ

21

آوردگاه

ميدان جنگ، معركه

22

آوند

معلق

23

آويختن

جنگيدن

24

اَبدال

جمع»بِدل، بَدَل و بديل« به معنيِ نيك مردان، مردان خدا، اولياء االله

25

اَبرش

اسبي كه بر اعضاي او نقطه ها باشد

26

ابليس

شيطان و اهريمن، عفريت

27

اَبنا

فرزندان ، جمعِ اِبن

28

ابهام

پيچيدگي، پوشيدگي

29

اُتراق

)اوتراق تركي( توقّف چند روزه در سفر در جايي

30

اثاث

اسباب و وسائل

31

اثر

در اصل يعني ردّپا )بر اثر وي برفت: به دنبال او رفت

32

اجابت

پذيرفتن، قبول كردن، برآوردن.

33

اجرا

راندن، روان ساختن، جاري كردن، جيره مقرّر كردن براي كسي

34

احسن

نيكوتر

35

احسنت

آفرين بر تو

36

احصا

برشمردن

37

اختر سعد

ستارهي مشتري كه »سعد اكبر« است

38

اختلاف

رفت و آمد

39

اخذ

گرفتن

40

اخگر

پاره ي آتش، قبس

41

اخوّت

برادري

42

ادبار

پشت كردن، بدبختي ≠ اقبال

43

ادرار

مقرّري ، مستمري ، وظيفه، حقوق، جيره

44

ادعيه

جم ِع دعا، دعاها

45

اذكار

جمع ذِكر، ذِكرها، وِردها ، اوراد

46

ارباب مودّت

محبّان، دوستداران صادق

47

ارتجالاً

بدون انديشه ي قبلي سخن گفتن يا شعر سرودن، بيدرنگ=بديهه گويي

48

اُرسي

نوعي در قديمي كه عمودي باز و بسته ميشود. مجازاً به اتاقي كه چنين درهايي داشته، اُرسي ميگفتند.

49

اَرَش

واحد طول، معادل نيم متر )عرْش: تخت، آسمان

50

ارغند

خــشمگين، قهرآلــود)در فرهنــگ فارســي، آن را دليــر و شــجاع معنـــي كردهاند.(=شرزه، ژيان، دژم

51

از جاي شدن

خشمگين شدن، از كوره در رفتن

52

اِزار

لُنگ، شلوار
(عذار: وجنه، رخسار)
(آذار: ماه اول بهار، از ماههاي رومي)

53

ازار پاي چرمين

شلوار چرمين كه لباس جماعتِ اوباش و ولگردها بوده است.

54

اژدها پيكر

در شكل و هيئتِ اژدها، داراي نقش اژدها، همچون اژدهـا هـول انگيـز و ترسناك. اژدها در اصل پارسي به صورت آژي دهاك بوده است.

55

اساس

پايه، بنيان

56

اساطير

جمع اسطوره، افسانهها و داستانهاي خدايان و پهلوانانِ ملل قديم و ..

57

استبعاد

دورشمردن، بعيد دانستن

58

استجاره

پناه خواستن (استيجار: اجاره كردن)

59

استخفاف

خفيف شمردن، خوارشمردن، سبك داشتن

60

استخلاص

رهايي جستن، رهايي دادن، رهانيدن، خلاص شدن

61

استرحام

رحم خواستن، طلبِ رحم كردن

62

استشاره

مشورت كردن، مشورت خواستن، رأي زدن

63

استشهادنامه

گواهي نامه؛ استشهاد: طلب شهود

64

استعفا

درخواست كنارهگيري از كار

65

استماع

شنيدن، گوشدادن

66

استنشاق

بوييدن، چيزي را بوي كردن و ...

67

استنكاف

سروا زدن، ابا، خودداري، امتناع كردن

68

استيجار

اجاره كردن

69

استيصال

از اصل و ريشه بركندن، درمانده و بيچاره شدن، ناچاري، درماندگي گرفتن تمام مال يا حقّ خويش از كسي ممالّّ اسلامي، از طرحهاي هنري مركّب از پيچ و خمهاي متعدد پراكندن، رواج دادن جمع شبح، كالبدها، سايهها، سياهيهايي كه از دور ديده شود

70

استيفا

گرفتن تمام مال يا حقّ خويش از كسي

71

اسليمي

ممّال اسلامي، از طرحهاي هنري مركّب از پيچ و خمهاي متعدد

72

اشاعه

پراكندن، رواج دادن

73

اشباح

جمع شبح، كالبدها، سايه ها، سياهي هايي كه از دور ديده شود

74

اشباه

جمع شبه، همانندها، اكفا

75

اُشتُلُم

لاف زدن

76

اشتياق

ميل قلب است به ديدار محبوب، در كلام مولانا كشش روحِ كمالطلـب و خداجويي كه در راهِ شناخت پرودگار و اِدراكِ حقيقت هستي است.

77

اصبحت اميراً و امسيت اسيراً

بامداد امير بودم و شبانگاه اسير

78

اُصول

علم استنباط احكام فقهي، اصلها، ريشه ها، نژادها، بنيادها، گوهرها

79

اضغاث احلام

خوابهاي پريشان (ضغث: دسته هاي گياه()حُلم: خواب)
(حِلم: صبر و بردباري)

80

اَعاظِم

جمعِ اَعظم، بزرگان، بزرگتران، مِهتران، مِهان

81

اعانه

ياري رساندن

82

اِعراض

روي برگردانـدن، بـيتـوجهي كـردن= اِضـراب = رخ برتـافتن= دامـن برچيدن= عنان پيچيدن

83

اعصار

جمع عصر، دورهها، قرون

84

اعورانه

قيداست( مثل آدمِ اَعور، يك چشم

85

افئده


جمعِ فؤاد، قلبها

86

افتاد

ملاقات كرد ⇐ با عمروبن عثمان مكّي افتاد.

87

افراط

زيادهروي ≠ تفريط:كوتاهي

88

افگار

آزرده، زخمي، مجروح، خسته،خليده

89

اقبال

روي آوردن، نيك بختي، بخت و طالع،خوشبختي
-مقابلِ اِدبار

90

اقتباس

بر گرفتن

91

اَقويا

افرادِ قوي، زورمندان، قدرتمندان

92

اِكسير

جوهري كه ماهيت اجسام را تغيير دهد و كاملتر سازد، هر چيـزِ مفيـد
و كمياب، جوهر

93

الغا

لغو كردن،(القا: تلقين كردن، فهماندن)

94

الله الله

((ازاَصوات است براي تنبيه و تحذير و شـگفتي))بِتـرس از خـدا، زنهـار، چنين مكن

95

الماس پيكان

تيري كه نوكِ آن سخت برنده و درخشان و جلا داده باشد

96

امام

پيشوا، راهنما

97

امامزاده

بزرگزاده، محتشم

98

امواج مافوق صوت

امواج فوق صوت؛ امواجي كه فركـانس آنهـا بـالاتر از20000هـرتس
است و شنيده نمي شود.

99

امهال

مهلت دادن، به تعويق انداختن

100

اميرالامرا

امير اميران، فرمانده كُلّ سپاه

101

اناء

ظرف(عنا:رنج)

102

انجمن گشتن

جمع شدن

103

اندر افكندن

داخل شدن

104

انديشمند

نگران، مضطرب، نيز به معني اهلِ تفكّـر و نظـر و انديـشه،(انديـشيدن: ترسيدن ⇐ نه هرگز برانديشم از پادشاه)

105

انعطاف

خميدگي

106

اَنفاس

جمعِ نَفَس

107

اَنفُس

جمعِ نَفس،جانها

108

اوان

آغاز=بادي

109

اورند

اورنگ، تخت، مجازاً فرّ و شكوه، شأن و شوكت

110

اهتزاز

تكان خوردن، شاد شدن، به حركت درآمدن

111

اهلِ صلاح

صالحان

112

اهل مكرمت

بزرگواران، جوانمردان

113

اهل صورت

متشرّعان، كساني كه در ظاهر شريعت ماندهانـد و بـه عمـق آن دسـت
نيافتهاند

114

اهمال

فروگذاشتن، سستي كردن در كاري، سهل انگاري كردن

115

اهورا

به لغت اوستا وجود مطلق و هستي بخش، اهورامزدا) اهـورايي: منـسوب به اهورا (

116

اَيار

از ماههاي رومي كه برابر ماه سوم بهار است. (عيار: محك)

117

ايدر

اينجا ، اكنون

118

ايدون

اين چنين، اينگونه، چنين

119

ايما

اشاره كردن، اشاره، كنايه، رمز

120

ايهام

به وهم افكندن

121

التهاب

زبانه كشيدن، برافروختگي، دركتاب درسي به معني اضطراب

122

الحاح

اِصرار كردن، اِبرام ورزيدن، پافشاري كردن

123

اوراد

جمعِ وِرد، دعاها، ذكرها، وردها(ورد:گل سرخ/ ناورد: نبرد)