Intermediate Flashcards Preview

Essential idioms In English > Intermediate > Flashcards

Flashcards in Intermediate Deck (180):
1

to eat in/to eat out

خانه غذا خوردن/ بيرون غذا خوردن

2

cut and dried

قابل پيش بيني

3

to look after (to take care of, to keep an eye on)

نگاه كردن، نظارت كردن، مراقب بودن

4

to feel like

هوس كردن، دل خواستن... (كاري كه خوب نيست)

5

once and for all

اتفاقي كه بسيار بندرت روي مي دهد

6

to hear of

خبري از كسي(چيزي) داشتن... (رسمي و اداري)

7

to hear of

توجه نكردن (استفاده منفي)، آشنا بودن، دانستن درباره

8

to make fun of

دست انداختن كسي

9

to come true

به واقعيت پيوستن آرزويي، اثبات درستي

10

as a matter of fact

در واقع اگ راستش را بخواهي

11

to have one’s way

to arrange matters the way one want

12

to look forward to

با اشتياق منتظر چيزي بودن

13

inside out

پشت رو پوشيدن لباسي

14

upside down

وارونه، واژگون، چَپِه

15

to fill in

نوشتن جواب در، پر كردن (اطلاعات)، گفتن يا رساندن (اطلاعات)

16

to fill out

تكميل كردن، پركردن (تمام)

17

to take advantage of

سود بردن از شرايطي، سو استفاده كردن از كسي

18

no matter

چيزي نيست، اهميت ندارد

19

to take up

برداشتن، اشغال كزدن، جذب كردن، ادامه دادن، معاشرت

20

to take up with

مشورت گرفتن، همفكري كردن

21

to take after

شبيه بودن

22

in the long run

سرانجام، عاقبت

23

In touch

تماس با كسي داشتن و از وي اطلاع داشتن

24

out of touch

ناآگاه به شرايط جديد، ارتباط نداشتن

25

on one’s toes

مراقب بودن، حواس جمع بودن

26

to watch one’s step

مراقب بودن هنگام حركت يا راه رفتن، احتياط موقع حركت يا راه رفتن

27

to watch what one says/does

مراقب حرف زدن يا رفتار كردن

28

to see eye to eye

موافق بودن، با كسي هم عقيده بودن

29

to have in mind

فكر كردن، تفكر كردن
To be considering/to be thinking

30

to keep in mind/ to bear in mind

ياد داشتن، فراموش نكردن

31

for once

يكبار استثنا

32

to go off

منفجر شدن، صدايي شبيه زنگ هشدار، ترك كردن ناگهاني بدون هيچ توضيحي

33

to grow out of

نتيجه ي..، پيرتر يا بزرگتر شدن از، بزرگتر شدن از

34

to make the best of

بهترين عملكرد در بدترين شرايط
to do the best that once can in a poor situation

35

to cut off

قطع ارتباط يا توقف ناگهاني

36

to cut out/ knock it off

قطع كردن، حذف به وسيله برش

37

to blow out

جاي باد در رفتن (پنچر كردن)، خاموش كردن شمع با فوت

38

to become of

گم كردن چيزي يا كسي

39

to shut up

ساكت شدن، خفه شدن، حرف نزدن

40

have got

داشتن، دارابودن

41

have got to

بايد

42

to keep up with

هم پا رفتن، با جريان پيش رفتن

43

on the other hand

از سوي ديگر، از طرف ديگر

44

to turn down

رد كردن، نپذيرفتن، كم كردن نور يا صدا

45

fifty-fifty

به دو قسمت مساوي تقسيم كردن

46

to break in

مرز را شكستن و به زور داخل شدن، در ميان صحبت كسي دويدن، رام كردن

47

a lost cause

نا اميد، نا ممكن

48

above all

مهمتر از هر چيزي، مخصوصا، بالاتر از همه

49

to do without (to go without)

سر كردن بدون داشتن چيزي يا كسي

50

according to

مطابق، بقول، به ترتيب

51

to be bound to

مطمئنا، مطلقا

52

for sure (for certain)

به طور قطع و يقين

53

to take for (S)

درك كردن، فهميدن

54

to try out (S)

امتحان كردن چيزي

55

to tear down (S)

پاره پاره و متلاشي كردن و درهم ريختن

56

to tear up (S)

پاره كردن، در هم ريختن

57

to go over

تحسين كردن يا پذيرفتن

58

to run out of

تمام كردن، كم آوردن

59

at heart

پايه اي، اصلي و اساسي (براي خصوصيات فرد)

60

on hand (... in case)

موجود، وسايل موجد در انبار، در دست

61

to bite off

لقمه بزرگ تر از دهان برداشتن، بيش از توانايي چيزي را قبول كردن

62

to tell apart (S) / to tell from

فرق قائل شدن

63

all in all

همه چيز را در نظر گرفتن

64

to pass out / to hand out

پخش كردن، تقسيم شدن/ آگاهي از دست دادن

65

to go around

كافي وًمورد قبول، حركت از جايي به جاي ديگر، چرخيدن

66

to be in the/one’s way
To get in the/one’s way

مانع شدن، كمبود نبودن، دليل عدم راحتي

67

to put on (S)

عمل كردن، حاضر بودن، بدست آوردن

68

to put up (S)

بلند كردن، بالا بردن، برپا كردن، بنا كردن، ساختن

69

To put up with

قبول كردن از روي، تحمل كردن

70

in vain

بيهوده، بيخود، عبث، باطل

71

day in and day out / day after day/ year in and year out/ year after yaer

مستمر، با ثبات/ براي مدت زماني هاي طولاني

72

to catch up

رسيدن به، ربودن، تحرك بيشتر براي جبران عقب ماندگي

73

to hold still (S)

تكون نخور

74

to break the news

دريافت اطلاعات جديد اغلب ناراحت كننده

75

to be the matter

اشتباه بودن، نامناسب بودن، نارضايت بخش

76

to bring up (S)

پرورش دادن، رشد دادن، صعود با حمايت از بالا، وصف يك عنوان

77

get lost

گم شدن، گمشو(دوستانه)

78

to hold up (S)

دزديدن، در بالاترين كيفيت ماندن، دير كردن، تاخير

79

to run away

فرار كردن، گريختن

80

to rule out (S)

غير محتمل شمردن، ممنوع ساختن، جلوگيري كردن، رد كردن

81

by far

بسيار ، بمراتب

82

to see off (S)

به بدرقه كسي رفتن (قطار ، هواپيما..)

83

to see out (S)

همراهي كردن شخصي تا خارج از خانه يا ساختمان

84

no wonder

تعجبي نسيت كه...، عجيب نيست كه....

85

to go up

بنا كردن، ساختن، افزايش دادن

86

to go up to / to come up to, to walk up to, to drive up to

رسيدن، تقرب كردن

87

to hand in (S)

تقديم داشتن، ارائه دادن، پيشنهاد كردن

88

in case

هرگاه، در صورتي كه، چنانچه، مبادا، براي احتياط

89

to take apart (S)

جدا كردن اجزاي چيزي، تفكيك كردن

90

to put together (S)

سرهم كردن، جمع كردن

91

to be better off
to be worse off

بهتر كه....
بدتر است...

92

to be well-off
To be well-to-do

آدم پوادار، خوشبخت

93

to take by surprise (S)

غافل گير كردن، تعجب زده كردن، متحير كردن

94

to stress out (S)

نگران بودن، استرس داشتن، دليل نگراني، عصباني بودن

95

to name after (S)

اسم يكسان مشابه ديگري داشتن، هم نام بودن

96

to hold on

ادامه دادن، نگه داشتن، صبر كردن

97

to stop by / (to drop by, to drop in on)

ديدن و سر زدن به جاي بدون برنامه قبلي و غيره منتظره

98

to drop (someone) a line (S)

براي كسي چيزي نوشتن

99

to give (someone) a call / to call (S)

تلفن زدن

100

To come across / to run across , to come off

اتفاقي چيزي را پيدا كردن يا ملاقات كردن / مصادف شدن با، قضاوت كردن، تحقق يافتن، وقوع يافتن

101

to cross one’s mind

به چيزي غيره منتظره و مختصر فكر كردن

102

to stand for

تحمل كردن، بيان كردن، معرفي كردن، شرح دادن

103

to stand a chance

احتمال وقوع چيزي بودن

104

to look on

تماشا كردن، نظاره كردن

105

to look up to

احترام گذاشتن، تحسين كردن

106

to look down on

به ديد حقارت به كسي نگريستن

107

to take off

برخاستن ( پرواز كردن)، ترك كردن، با عجله

108

to pull off / to pull over (S)

با وجود مشكلات به كار خود ادامه دادن، مقاومت كردن، از كنار جاده خارج شدن

109

to make do

چاره موقتي، وسيله، تدبير

110

to give birth to

زاييدن، بوجود آوردن

111

close call / close shave

خطري از بيخ گوش مي گذرد

112

To get on one’s nerves

آزار رساندن، اذيت كردن

113

to put down (S)

نكوهش ناعادلانه، فرونشاندن، سركوب كردن

114

to go for

موافق بودن و در نظر گرفتن، جست و جو كردن و كوشيدن براي، به مقدار حقيقي فروختن

115

to be into / to get into (S)

علاقه داشتن به چيزي يا كاري

116

to stay up

بيدار ماندن و نخوابيدن

117

to stay in ~= to stay out

خانه ماندن و بيرون نرفتن

118

to take over (S)

درباره انجام دادن و عمل كردن، بر عهده گرفتن مسئوليتي يا اداره كاري

119

to show up / to turn up

كسي را او دادن، حاضر شدن، حضور يافتن، سرموقع حاضر شدن، پيدا كردن و قرار دادن

120

to clean out (S)

خالي كردن، دزديدن، خريدن چيزهايي

121

to knock out (S)
knockout

از بين بردن، از كار انداختن، ناكار كردن، شكست دادن

122

to knock oneself out

سخت كار كردن

123

to carry out / also through with (S)

انجام دادن، اجرا كردن

124

to run into/ to bump into

كسي را غيره منتظره ديدن، گرفتار شدن

125

to set out / to set off, to head out / to lay out (S)

عازم شدن، تنظيم، شروع به كار كردن، محدود كردن، بيان كردن، شرح دادن

126

to set out to

قصد داشتن، با هدف عمل كردن

127

to draw out (S)

مرتب كردن،كارها راتنظيم كردن، سيخ ايستادن

128

give and take

همكاري بين مردم، داد وستد، مصالحه كردن

129

to drop out of

عقب نشيني كردن، رد كردن، حضور داشتن

130

to believe in

تقدير داشتن، حقيقت را پذيرفتن

131

to cheer up

ناراحتي نداشتن، خوشحال كردن

132

to make sense

قابل فهم، مناسب، قابل درك

133

to burst out / to storm out

سريعا حركت كردن، يك كار ناگهاني انجام دادن

134

to get away

فرار كردن، آزاد شدن، خلاص شدن

135

to get away with

تبرئه شدن

136

to serve (someone) right (S)

حق كسي بودن كه بد براش پيش بيا
to receive one’s just punishment

137

to keep up (S)

خوب نگاهداشتن، ممانعت كردن از خوابيدن، خودداري كردن، تحمل كردن

138

to keep up with

خوب فهميدن به نحوي كه مي توان توضيح داد، دانش معاصر داشتن

139

to stand out / to stick out

برجسته بودن، ايستادگي كردن، متمايز بودن كسي يا چيزي از بقيه

140

to let on

سر نخ دادن، آشكار كردن چيزي كه مي داني

141

to go wrong

بد كار كردن، خواب شدن

142

to meet (someone) halfway

با كسي راه آمدن (مالي، شرايط و...)

143

to check up on / to check on

امتحان كردن، با نيت سنجش محيط

144

to stick up (S)

سر برافراشتن، برجستگي داشتن، سرقت مسلحانه

145

to come about

اتفاق افتادن، بانجام رسيدن

146

to ring about

سبب وقوع امري شدن

147

To build up (S)

تقويت كردن، پر كردن انبار

148

to die down

تحليل رفتن، رو به زوال رفتن

149

to fade away

به مرور زمان يا فاصله كم رنگ شدن

150

to die out

منقرض شدن، نابود شدن

151

to make out (S)

معني چيزي را پيدا كردن، سردراوردن، تنظيم كردن

152

to live up to

براورده ساختن توقعات

153

to stick to

دنبال كردن، تبعيت كردن

154

to rip off

مغبون سازي، كلاهبرداري، كالاي قلابي

155

to stand up for

حمايت كردن، پشتيباني كردن

156

to cut corners

سمبل كردن كاري، كاري را به منظور كاهش قيمت ماست مالي كردن، اقتصادي رفتار كردن، پس انداز پول

157

to take on (S)

تعهد كردن، گرفتن كارگر، هياهو كردن

158

to take down

پياده كردن، خراب كردن، يلدداشت كردن، پايين اوردن

159

to fall through

به نتيجه نرسيدن

160

to fall behind / to get behind

عقب افتادن، عقب ماندن
opposite meaning of keep up

161

to give in

تسليم شدن، از پادرامدن

162

to give off

آزاد كردن، بيرون دادن

163

to give out / to run out

بيرون دادن، پخش كردن، توزيع كردن، كسر آمدن، تمام شدن، اعلان كردن
Opposite meaning of pass out

164

to have it if for / to hold grudge against

سر لج با كسي بودن ، از كسي گله داشتن

165

to have it out for

از كسي دلخور بودن، مشاجره داشتن

166

to hold off (S)

وقفه كردن، تعلل كردن، عقب انداختن، متوقف شدن
Opposite meaning of putt off

167

to hold out

تحمل كردن، باقي ماندن با سختي
Opposite meaning of give out

168

to hold over (S)

باقي ماندن، براي اينده نگاهداشتن، تمديد

169

to let up

كند كردن، مكث كردن، خفيف كردن

Syns: to take it easy
(Informal)

170

to lay off (S)

اخراج كردن، متوقف ساختن، تعليق كارگر

(Informal)
Syns: to let go

171

to bring out (S)

زاييدن، خارج كردن، معرفي كردن در بين عموم

172

to bring back (S)

برگرداندن، پس اوردن
Syns: to take back

173

to wait up for

منتظر ايستادن تا ديروقت در شب بدون خوابيدن

174

to leave (someone or something) alone (S)

دور ماندن از، اذيت نكردن
Syns: to let alone (به حال خود واگذاردن)

175

let alone

چه برسد به.....
Syns: much less, not to mention

176

to break off (S)

قطع كردن، موقوف كردن

177

to wear off

تدريجا تحليل رفتن و پاك شدن

178

to wear down (S)

خراب شدن، از بين رفتن، از پادراوردن
Syns: to wear away

179

On the whole

مين حيث المجوع، روي هم رفته
Syns: for the most part

180

touch and go

مشكوك، در معرض خطر
(Informal)