Beginner Flashcards Preview

Essential idioms In English > Beginner > Flashcards

Flashcards in Beginner Deck (133):
1

to get in

سوار شدن (بر وسايل نقليه شخصي مثل ماشين)

2

to get on

سوار شدن (وسيله نقليه عمومي)

3

to get out of

پياده شدن (براي وسيله نقليه شخصي مثل ماشين)

4

to get off

پياده شدن (براي وسيله نقليه عمومي)

5

to put on (sth) (S)

بر تن كردن لباسي

6

to take off (sth)

دراوردن لباسي

7

to turn on

روشن كردن وسايل
Syns: to switch on

8

to turn off (S)

خاموش كردن وسايل
Syns: to switch off, to shut off

9

Right away

بي درنگ، فورا
Syns: at once

10

to pick up (S)

بهتر شدن، قوي تر شدن، برداشتن با دست

11

sooner or later

دير يا زود...، سرانجام

12

to get up

برخواستن، بيدار كردن

13

to come up with

پيدا كردن، فكر خوبي ، نظري به ذهن كسي رسيدن

14

at first

در ابتدا، در آغاز كار، در وهله اول

15

to dress up

رسمي لباس پوشيدن، شيك پوشيدن

16

at last

سرانجام، در نهايت

17

as usual

مانند هميشه، مطابق معمول

18

to find out

فهميدن، پي بردن به مطلبي

19

to look at

نگاه كردن، توجه كردن

20

to look for

در جست و جو بودن،

21

All right

صحيح، بسيار خوب، بي عيب، قابل قبول

22

little by little

كم كم، خرد خرد، ذره ذره

23

to tired out (S)

كاملا خسته كردن، از پادراوردن و مطيع كردن، كهنه و فرسوده شدن

Syns: to wear out

24

to spend time (S)

به كاري پرداختن در يك دوره زماني

25

never mind

اهميت ندهيد، دو بندش نباشيد، مهم نيست!

26

to pick out (S)

انتخاب كردن چيزي

27

to take (one’s) time

با حوصله انجام دادن

28

to talk over

مورد بحث و مذاكره مجدد قرار دادن، بحث كردن سر موضوعي

29

to lie down

استراحت كردن، استراحت كوتاه، از زير كار شانه خالي كردن، دراز كشيدن

30

to stand up

ايستادن، روي پا ماندن

Syns: to get up

31

to sit down

بفرماييد بنشينيد

Syns: to take a seat, to have a seat

32

all (day, week, month, year) long

در تمام ( روز ، هفته، ماه، سال)
همه ( روز ، هفته، ماه، سال)

33

By (oneself)

تنها، تنهايي، به تنهايي، بدون كمك ديگري

34

on purpose

عمدا، به عمد

35

to get along (with)

با كسي ساختن و كنار آمدن

36

to make a difference (to) (S)

مهم بودن، تاثيرگذار بودن

Syns: to matter to

37

to take out (S)

دراوردن، ازعهده برامدن، به دست اوردن، ملاقات عاشقانه داشتن

Syns: to go out (with)

38

to take part in

در فعاليتي شركت كردن

Syns: (to be in on)

39

At all

به هيح وجه، ابدا

Syns: in the least

40

to look up (S)

جستجو در كتاب ديكشنري و مسير

41

to wait on

پيشخدمتي كردن، خدمت كردن، پذيرايي كردن

42

so far

تا به اينجا، تا اين درجه، اينقدر ، تا كنون

(اگر به معناي محدوديت مقداري باشد غير رسمي است)

43

to take a walk, hike, etc

گردش كردن

44

to take a trip

مسافرت كردن

45

to try on (S)

پرو كردن لباسي

46

to think over (S)

با دقت در نظر گرفتن قبل از تصميم

47

to take place

رخ دادن، واقع شدن

48

to put away (S)

سر جاي خود گذاشتن، از جلوي چشم دور كردن

49

for the time being

براي برهه زماني كوتاه، فعلا، عجالتا
Syns: for now

50

For good

براي هميشه، بطور قطعي

51

to call off (S)

منصرف شدن، منحرف كردن

52

to put off (S)

تعويق انداختن، طفره رفتن، انصراف، سردواندن

53

In a hurry

عجله داشتن، در عجله، در شتاب، بزودي

Syns: in a rush

54

to hang out

در محلي وقت گذراندن، با كسي وقت گذراندن، وقت تلف كردن

55

to hang up (S)

قطع كردن تلفني با كسي و گذاشتن گوشي تلفن، در حال معلق ماندن

56

to count on

حساب باز كردن روي كسي، بستگي، استناد كردن، اعتماد كردن،
Syns: to depend on

57

to be/make friends

صميمي شدن با ديگران

58

Out of order

خراب بودن دستگاهي، مناسب نبودن رفتار كسي، بي نظم و نامرتب

59

to get to

توانايي انجام كار خاصي، وارد شدن به مكاني مثل خانه، محل كار و...

60

to look over (S)

معاينه كردن، بررسي كردن،

Syns: to go over, to read over

61

to have (time) off

وقت آزاد داشتن
Syns: to take time off
عبارت مشابه براي كسي به كار مي رود كه قصد خالي كردن زمان براي استراحت و مسافرت را دارد

62

to go on

بفرماييد، سخن خود را ادامه بدهيد، برويد پي كارتان
Syns: to keep on

63

to put out (S)

خاموش كردن،

64

all of a sudden

به طور آني، ناگهاني، يك مرتبه، ناگهان

65

ahead of time

قبل از موعد

66

to point out (S)

نمايش دادن، توجه كسي را جلب كردن به موضوعي

67

to be up

انقضا تمام شدن، به پايان رسيدن
اين عبارت فقط با عبارت time استفاده مي شود و مشتقات زمان

68

to be over

با پايان رسيدن، تمام شدن
اين عبارت براي فعاليت ها و روي داد ها استفاده مي شود

69

on time

بموقع، سر وقت

70

in time to

قبل از زمان ضروري براي انجام چيزي

71

would rather

ترجيح دادن

72

to call it a day/night

دست از كار در روز/شب كشيدن

(Informal)

73

to think of

فكر (خوب يا بد) كردن راجع به چيزي

اين عبارت اكثرا منفي و همراه much, highly استفاده مي شود

74

to be about to

آماده بودن براي انجام كاري

75

to turn around (S)

سربرگرداندن، به كلي شرايط را تغيير دادن

76

to take turns

بنوبت كاري كردن

77

to pay attention (to)

توجه كردن

78

to brush up on

مروري مختصر كردن (معمولا درس يا كتابي)

79

over and over (again)

چندين بار
Syns: time after time, time and again

80

to wear out (S)

فرسوده شدن چيزي و نخ نما و سوراخ سوراخ شدن، بسيار خسته شدن

81

to throw away (S)

دور انداختن،

82

to fall in love

عاشق شدن

83

to go out (with)

گذراندن وقت با كسي و رابطه عاطفي و جنسي داشتن با او

84

to go out

بيرون رفتن، اعتصاب كردن، دست كشيدن از، خاموش شدن
Syns: to step out

85

to wake up (S)

از خواب برخواستن

86

to be in charge of

مسئول بودن،

87

as soon as

در اسرع وقت

88

to have a good time

اوقات خوشي داشتن

89

in no time

خيلي زود

اين اصطلاح مي تواند با at all همراه شود
In no time at all

90

to cut down on

كاهش دادن در ميزان مصرف چيزي بد، كاهش دادن ميزان چيزي ناخوشايند

91

to crack down on

به شدت تنبيه و اجرا كردن (وادار كردن)

92

quite a few

خيلي زياد

93

to get use to

عادت پيدا كردن به...

94

back and forth

حركت رفت و برگشتي، بطور مداوم و متعدد

95

to make sure

مطمئن شدن از اين كه

96

now and then

گاه گاهي، هرچند وقت يك بار

97

to get rid of

دور انداختن، حذف كردن، ناديده گرفتن

98

every other (one)

هر.... درميان

99

to go with

خلاف ديگري كار نكردن و با ديگري همرنگ بودن
Syns: to go together

100

First-rate

عالي، ممتاز، درجه اول، بسيار خوب

101

to come from

از كجا امدن (مليت)

102

to make good time

مسافرت را به سرعت تكميل كردن

103

to mix up (S)

درهم برهم، گيج شدن

104

to see about (sth)

در نظر گرفت، برايش وقت صرف كردن

Syns: to attend to, to see to

105

to make an impression (on sb) (S)

تحت تاثير قرار دادن كسي

Syns: to leave an impression

106

(off) by heart

از بر، از حفظ

107

up to date

به روز رساني كردن،

با hyphen فقط به صورت اسم به كار مي آيد و فعل آن update است

108

out of date

از مد افتاده، منسوخ شده، قديمي

با hyphen فقط به صورت اسم به كار مي آيد و فعل آن به صورت مجهول be outdated است

109

to blow up (S)

منفجر كردن، تركاندن، عصباني كردن، از باد پر كردن

110

to catch fire

آتش گرفتن چيزي

111

to burn down (S)

تخريب كامل با آتش، آهسته سوختن اما كامل

112

to burn up (S)

تخريب كامل با آتش با دما و سرعت بالا، بسيار عصباني كردن كسي

Syns: to tick off

113

to burn out (S)

خسته شدن بر خسب كار خيلي زياد، توقف عملي بخاطر استفاده زياد

114

stands to reason

منطقي و واضح بودن

معمولا با subject، it مي آيد و بعد از آن با that مي آيد

115

to break out

شيوع يافتن، فرار از مكان و يا موقعيتي

116

as for

درباره، راجع به، مربوط به

Syns: as to

117

for one thing

يك علتش اينه....

118

to feel sorry for

اطهار تاسف براي كسي

Syns: to take pity on

119

even so

با اين وجود

120

to break down

از هم پاشيدن يا خراب شدن چيزي، از هم پاشيدن فكري، از كار افتادن

121

to turn out

ظاهر شدن، توليد كردن، توجه كردن، از كار درآمدن، به نتيجه مطلوب رسيدن

Syns: to come out

122

once in a blue moon

گاه گاهي

123

to give up (S)

منصرف شدن، ول كردن، ترك كردن

124

to cross out (S)

خط كشيدن روي كاري كه انجام شده يا عبارتي

125

to take for granted (S)

فرض كني چيزي درسته بدون فكر كردن زياد، به طور كامل درك نكردن، كامل قدراني نكردن

126

to take into account (S)

در نظر گرفتن يك حقيقت، زماني كه يك شرايط را بررسي مي كنيم

127

to make clear (S)

واضح كردن، روشن كردن، توضيح دادن

128

clear cut

بيان واضح، مشخص، آشكار

129

to have on (S)

پوشيدن

130

to come to

رسيدن هزينه يا قيمت به مقداري، بهوش آمدن

131

to call for

ايجاب كردن، مستلزم بودن، نيازمندِ(فلان چيز است)

132

as for/to

در ازتباط با...

133

in/by comparison

در قياس با...